در تابستان سوزان سال ۲۰۱۷ در توکیو، یک گروه تئاتر اجرایی تعاملی را برای کودکان و خانواده‌هایشان ترتیب داد تا مفاهیم آمادگی در برابر سانحه را بیاموزند. شخصیتی با عنوان «استاد آمادگی در برابر سانحه» (bōsai hakase) با روپوش سفید آزمایشگاهی و موهای فرفری نامرتب، به همراه «دستیاران آزمایشگاه» با پوششی مشابه، با شور و هیاهوی فراوان به استقبال تماشاگران آمدند. ما درون فضایی شبیه به یک آپارتمان با پلان باز ایستاده بودیم که به دلیل پرده‌های ضخیم و کشیده‌شده، تاریک بود. در آن نور اندک، هنوز آشپزخانه‌ای ساده به سبک مووجی، مبلی روبه‌روی تلویزیون و گوشه‌ای اختصاص‌یافته به عنوان «اتاق‌خواب» شامل یک تخت و کمد لباس تشخیص داده می‌شد. استاد روی کبل نشست و به گروه هشت‌نفره کودکان و والدینشان زمزمه کرد که آرام باشند، زیرا واقعه‌ای در شرف وقوع است. یکی از دستیاران در آشپزخانه شروع به حرکت کرد. صدای زنگ تلفن سکوت را شکست؛ موسیقی بلند و وهم‌آلودی نواخته شد و صدای گریه نوزادی از دوردست به گوش رسید.

استاد با حالتی نگران به اطراف نگریست و با صدایی رسا فریاد زد: «چه اتفاقی دارد می‌افتد؟!» او به شکلی نمایشی به تلویزیون اشاره کرد و ویدیویی آغاز شد. در نمایی نزدیک، زنی سالخورده به توصیف تجربه خود از زلزله ویرانگر هانشین-آواجی پرداخت؛ زلزله‌ای که در سال ۱۹۹۵ شهر کوبه و مناطق پیرامونی آن را با خاک یکسان کرد. او با لحنی آرام شرح داد که چگونه در تاریکی دست‌وپا می‌زد، بی‌آنکه بداند چه بر سرش آمده است. خانه‌اش فروریخته بود و هیچ غذایی برای خوردن نداشت. تصاویری از جاده‌های تخریب‌شده و آتش‌سوزی‌هایی که تمام محله‌ها را بلعیده بود، روی صفحه نقش بست. با سیاه شدن تصویر، فردی پرده‌ها را کنار زد.

من همراه با ناگاتا هیروکتزو، بنیان‌گذار و مدیر مؤسسه پلاس آرتز (Plus Arts) – سازمان غیرانتفاعی طراحی اجتماعی که با این گروه تئاتر همکاری داشت – در این اجرا حضور یافته بودم. مأموریتی که «استاد آمادگی در برابر سانحه» (bōsai hakase no chōsenjō) تعیین کرده بود، از شرکت‌کنندگان می‌خواست فضایی ایمن در برابر زلزله ایجاد کنند. بازدیدکنندگان در اتاق حرکت می‌کردند و چیدمان مبلمان و وسایل را تغییر می‌دادند. آن‌ها باید در مدت ۱۸ دقیقه، ۹ اشتباه ایمنی را اصلاح می‌کردند. در حالی که موسیقی پرانرژی پخش می‌شد، خانواده‌ها نکات خطرآفرین را ثبت می‌کردند؛ مواردی مانند ظروفی که ممکن بود از کابینت به بیرون پرتاب شوند یا کمدی که به دیوار یا سقف مهار نشده بود. با پایان مهلت، یکی از دستیاران با استفاده از تصویر بزرگی از نقشه اتاق، پاسخ‌های صحیح را بازخوانی و بررسی کرد.

کنش پیش‌دستانه

روش‌های بازی‌محور و خلاقانه از این دست، به ما امکان می‌دهند در مفهوم آمادگی در برابر سانحه بازاندیشی کنیم. پژوهشگران اشاره دارند که ما در «عصر آمادگی» به سر می‌بریم. آمادگی به جای فرار از بدترین سناریوها، واقعیت وقوع حتمی فجایع را می‌پذیرد و تمرکز را بر کاهش ریسک قرار می‌دهد. کارشناسان برای تحقق این هدف از شیوه‌های گوناگونی چون سناریونویسی و شبیه‌سازی وقایع احتمالی برای شناسایی راه‌های کاهش ریسک‌های موجود بهره می‌برند. صاحب‌نظران بر این باورند که این «حکمرانی پیش‌بینانه»، آینده را به عرصه‌ای برای مداخله بدل می‌سازد و رویکرد جدیدی را پایه‌ریزی می‌کند که محور آن انتظارات از رخدادهای پیش‌رو است. اگر در گذشته حکمرانی بر جوامع با نوعی اعمال قدرت فراگیر معنا می‌یافت، امروزه نقطه آغاز کنش‌های ما مواجهه با عدم‌قطعیت است.

مفهوم آمادگی، فعالیت‌های بشردوستانه را نیز دگرگون ساخته است. نهادهای امدادی در مواجهه با سوانح فزاینده، بیش از پیش به «کنش پیش‌دستانه» (Anticipatory action) روی آورده‌اند. دفتر هماهنگی امور بشردوستانه سازمان ملل متحد (اوچا) این مفهوم را «اقدام پیش از وقوع مخاطرات پیش‌بینی‌شده با هدف جلوگیری یا کاهش اثرات شدید انسانی پیش از آشکار شدن کامل آن‌ها» تعریف می‌کند. از سال ۲۰۱۸، این نهاد مروج تغییر فرهنگ سازمانی به سمت سامانه‌های بشردوستانه پیش‌بینانه بوده است؛ روندی که در نهضت بین‌المللی صلیب سرخ و هلال احمر، شبکه استارت، بانک جهانی و سازمان خواربار و کشاورزی ملل متحد (فائو) نیز با پایه‌گذاری سامانه‌های مبتنی بر پیش‌بینی دنبال می‌شود. این جریان با رویکرد «اقدام پیشگیرانه» که در سیاست‌گذاری‌های بین‌المللی و حوزه‌های امنیتی – به‌ویژه در زمینه تغییر اقلیم – گسترش یافته، همراستا است و نشان می‌دهد که ما عمیقاً در حال ورود به عصر آمادگی هستیم.

با این حال، داده‌های آماری بیانگر آن است که تصمیم‌گیرندگان هنوز امداد اضطراری را بر آمادگی مقدم می‌شمارند. دفتر کاهش ریسک سانحه سازمان ملل متحد (UNDRR) گزارش می‌دهد که بین سال‌های ۲۰۱۹ تا ۲۰۲۳، «۹۷ درصد از کمک‌های بشردوستانه صرف پاسخگویی اضطراری، بازسازی، امداد و توان‌بخشی شده و کمتر از ۳ درصد در پیشگیری و آمادگی سرمایه‌گذاری شده است». پژوهش‌ها همچنین آشکار می‌سازد که ساختارهای بشردوستانه، حتی در اجرای کنش‌های پیش‌دستانه، به‌ندرت چارچوب سندای برای کاهش ریسک سانحه ۲۰۱۵–۲۰۳۰ را مد نظر قرار می‌دهند. آموزش‌دهندگان محلی – از جمله مسئولان شهری، تشکل‌های مردم‌نهاد و اعضای نهادهای محلی – نیز ابراز تأسف می‌کنند که بیشتر شهروندان مقوله آمادگی را در زیست روزمره خود وارد نمی‌کنند. دلایل این موضوع را می‌توان در پدیده‌هایی نظیر سوگیری «عادی‌انگاری» (تمایل افراد به دست‌کم گرفتن خطرات احتمالی) و درگیری افراد با دغدغه‌های معیشتی، شغلی و امنیتی جست‌وجو کرد. بنابراین، شاید در نگاه نظریه‌پردازان ما در عصر آمادگی باشیم، اما این ادعا در تمامی جوامع مصداق ندارد.

یکی از رویکردهای مربیان برای ترغیب عمومی نسبت به اهمیت آمادگی، استفاده از ابزار «بازی» است. کمیته بین‌المللی صلیب سرخ و هلال احمر، وزارت امنیت میهن ایالات متحده و دفتر کاهش ریسک سانحه ملل متحد از جمله نهادهایی هستند که بازی‌ها را در خدمت آمادگی و تاب‌آوری اقلیمی به کار گرفته‌اند. در ژاپن، مؤسسه پلاس آرتز پیشگام رویکرد آمادگی بازی‌محور است. از زمان تأسیس این تشکل در سال ۲۰۰۵، متدهای ابداعی آن از سوی دولت مرکزی، شهرداری‌ها و انجمن‌های محلی ژاپن و همچنین متخصصان آموزش سوانح در کشورهای متعددی از اندونزی تا شیلی به کار گرفته شده است.

بازآفرینی اتوپیاهای روزمره در قالب بازی

پژوهشگران معمولاً در تحلیل به‌کارگیری بازی در آمادگی، صرفاً به ارزیابی کارآمدی آن می‌پردازند؛ حال آنکه کارکرد بازی بسیار فراتر از سنجش بازدهی در دستیابی به اهداف سیاستی است. بازی با شکل‌دهی به «اتوپیاهای روزمره»، دگرگونی‌های عمیق‌تری را رقم می‌زند. داوینا کوپر اتوپیاهای روزمره را «شبکه‌ها و فضاهایی می‌داند که زندگی روزمره را در شمال جهانی به شکلی بنیادین متفاوت اجرا می‌کنند... و شیوه‌های نوینی را برای تجربه زیست اجتماعی و سیاسی می‌آفرینند». آمادگی بازی‌محور این تحول را از طریق ایده‌هایی ایجاد می‌کند که نگاه افراد را به زندگی روزمره‌شان تغییر می‌دهد؛ رویکردی که من آن را «منبع‌سازی برای آینده» می‌نامم. برای مثال، در نمایش «استاد آمادگی»، از شرکت‌کنندگان خواسته شد با در نظر داشتن وقوع یک زلزله احتمالی، با فضای «خانه» تعامل کنند. در کارگاه‌های دیگر، مربیان پلاس آرتز به شیوه‌ای جذاب به خانواده‌ها می‌آموزند که چگونه کیسه‌های پلاستیکی را به آویز دست شکسته، پتو را به برانکارد اضطراری و جک خودرو را به ابزاری برای نجات افراد زیر آوار تبدیل کنند. بازتعریف اشیای روزمره به عنوان منابعی برای بقا، راهبردی تکرارشونده در فرهنگ آمادگی ژاپن به شمار می‌آید.

این شیوه‌ها بر منطق «گویی که» (as if) استوارند. گرگوری بیتسون در مشاهده رفتار جانوران در باغ‌وحش دریافت که گاز گرفتن ملایم یک حیوان، در صورتی که در چارچوب یک فراارتباط توافق‌شده رخ دهد، نشانه‌ای از شوخی و بازی است نه حمله واقعی. برای تحقق ماهیت بازی، درک متقابلی لازم است مبنی بر این که این حرکت صرفاً «به‌مثابه» گاز گرفتن است نه خود آن. در فضای بازی همواره نوعی «نگاه دوباره» جریان دارد که مانع از تقلیل یک پدیده به کارکرد تک‌بعدی آن می‌شود؛ رفتاری که در بستری خاص یک شوخی دوستانه تلقی می‌شود، در زمینه‌ای دیگر می‌تواند تهدیدآمیز باشد. بازی در مقام «گویی که»، بیانگر رویکرد و موضعی ذهنی در مواجهه با جهان است. یک بازی را می‌توان بازیگوشانه یا با جدیت تام انجام داد؛ کار روزمره را نیز می‌توان به همین ترتیب پیش برد. همان‌طور که استفن ناچمانوویچ، نویسنده و موسیقی‌دان، مطرح می‌کند: «نقطه مقابل بازی، کار نیست... بلکه تک‌بعدی‌نگری و جمود معنایی است». بازیگوشی تمایل به گشوده نگه‌داشتن دو یا چند دنیای ممکن در ذهن است؛ یعنی نگریستن به یک کیسه نایلونی به عنوان ابزاری دیگر در یک سناریوی فرضی، و امکان‌پذیر دیدن جهان برای بقا در آینده.

این منطق همچنین قدرت بداهه‌پردازی افراد را تقویت می‌کند. بداهه‌پردازی جهانی پویا و در حال شکل‌گیری پیش روی ما قرار می‌دهد. تبدیل جک خودرو و کیسه زباله به ابزارهای بقا، جهانی ممکن را ترسیم می‌کند که در آن اشیای عادی کارکردهای نجات‌بخش پیدا می‌کنند و کودکان از قربانیانی ناتوان به کنشگرانی فعال بدل می‌شوند. همان‌طور که در عرصه هنر و موسیقی اثبات شده، بداهه‌پردازی نیازمند تمرین مداوم است. آمادگی بازی‌محور به افراد فرصت می‌دهد مهارت‌های بداهه‌پردازی خود را در محیطی امن و مهارشده بسنجند. این تمرین‌ها مخاطبان را آماده می‌سازد تا در وضعیت اضطراری با «نگاه دوباره» به محیط تخریب‌شده پیرامون، منابع بالقوه نجات را کشف کنند.

از «گویی که» تا «چه می‌شد اگر»

آمادگی بازی‌محور افزون بر منطق «گویی که»، وضعیت «چه می‌شد اگر» (what if) را نیز فعال می‌سازد. «چه می‌شد اگر» به جای تغییر مقطعی کارکرد یک شیء، افراد را در جهانی جایگزین و نوین غوطه‌ور می‌کند. در شهر ساحلی تالکاهوانو در شیلی، الگوهای پلاس آرتز از طریق بوریس سائِز، مدیر اداره مدیریت سوانح شهرداری، توسعه یافت. او که از سال ۲۰۱۲ در دوره‌های آموزشی دولت ژاپن شرکت کرده بود، کارایی این متدولوژی را دریافت و با اقتباس از رویداد مشهور ژاپنی‌ها با عنوان «کاروان قورباغه» (Iza! Kaeru Caravan)، برنامه‌ای بومی موسوم به «کاروان ایمنی مدارس» را راه‌اندازی کرد. این رویداد در کنار آموزش ساخت برانکارد از پتو، تفاوتی اساسی با نسخه ژاپنی داشت: فعالیت‌ها در شیلی عمدتاً توسط خود کودکان هدایت می‌شد، در حالی که در ژاپن بزرگسالان مجری آن بودند.

یکی از بخش‌های منحصربه‌فرد این کاروان در شیلی، تمرکز بر موضوع معلولیت بود. در اکتبر ۲۰۲۳، شاهد راه‌اندازی بخش «حساسیت، همدلی و شمولیت» توسط دانش‌آموزان ۱۲ و ۱۳ ساله با راهنمایی معلمشان بودم. این بخش شامل چهار ایستگاه بود: مسیر باویلچر همراه با موانع، غرفه آموزش خط بریل، ایستگاه زبان اشاره و مسیری که شرکت‌کنندگان باید با چشمان بسته و راهنمایی دیگران از میان اشیا عبور می‌کردند. هدف اصلی، ارتقای مهارت شرکت‌کنندگان و دانش‌آموزان مجری در تعامل و یاری‌رسانی به افراد دارای معلولیت در هنگام سوانح بود.

در همان روزها به بوریس یادآور شدم که جولیا واتس بلسر در مقاله‌ای اشاره کرده بود که همه‌گیری کووید-۱۹ نشان داد چگونه افراد دارای معلولیت می‌توانند به دیگران بیاموزند که در شرایط محدودیت تنفسی یا حرکتی چگونه به زیست خود ادامه دهند؛ آن‌ها الگویی برای بقا در دنیایی پرمخاطره‌تر و آسیب‌پذیرتر هستند. بوریس نیز خاطره‌ای نقل کرد از زمانی که دانش‌آموزان را به مرکز یادگیری تجربی در شهر کنسپسیون برده بود تا وضعیت معلولیت را لمس کنند: «آن‌ها به ما آموختند که افراد نابینا هنگام لمس دیوار برای مسیریابی، باید پشت دست خود را روی سطح بکشند نه کف دست را، مبادا جسم تیز و برنده‌ای به پوست آسیب بزند. آسیب به کف دست کارایی فرد را مختل می‌کند. این نکته حیاتی است و ما باید در آموزش آمادگی در هنگام آتش‌سوزی آن را بگنجانیم». او حرکت دست خود روی دیوار را بازسازی کرد تا نشان دهد افراد دارای معلولیت می‌توانند الگوهای تاب‌آوری در آینده باشند. ایستگاه‌های طراحی‌شده در کاروان تالکاهوانو دقیقاً به دنبال عینیت بخشیدن به مفهوم «چه می‌شد اگر» بودند؛ جهانی فرضی که در آن معلولیت یک قاعده و هنجار پذیرفته‌شده است.

بوریس دختری با معلولیت شدید دارد؛ واقعیتی که من سال‌ها پس از همکاری‌مان متوجه آن شدم. او علاوه بر مسئولیت‌های اداری در مدیریت سوانح، همواره در پی آن است که آمادگی را با افق‌های انسانی وسیع‌تری پیوند بزند. بخش شمولیت در این کاروان، جلوه‌ای از طراحی اتوپیای روزمره‌ای است که ساختن آینده را در کنار دخترش و با تکیه بر تجارب او میسر می‌سازد. او با مشارکت دانش‌آموزان و آموزگاران، چشم‌اندازی را ترسیم می‌کند که در آن توان‌یابان نه‌تنها نادیده گرفته نمی‌شوند، بلکه راهنمای دیگران در تاب‌آوری خواهند بود. این رویکرد نوعی طراحی پیش‌پیکره‌بخش (prefigurative design) است که این پرسش بنیادین را مطرح می‌کند: چه می‌شد اگر جهان می‌توانست از وضع فعلی‌اش زیباتر و کارآمدتر باشد؟

جهانی نویافته و ترمیم‌پذیر

رویکرد کنش پیش‌دستانه در حوزه‌های بشردوستانه جریانی نوپا است، اما منتقدان نسبت به کاستی‌های ابزارهای صرفاً پیش‌بینانه هشدار داده‌اند. تأکید افراطی بر فناوری‌های دیجیتال و کلان‌داده‌ها می‌تواند نابرابری‌های فناورانه و معرفت‌شناختی میان جوامع را عمیق‌تر کرده و شناخت کیفی و بومی را به حاشیه براند. این دغدغه یادآور نقد مارک دافیلد به تمایل به «طراحی انطباقی» در دوران پساانسان‌گرایی است؛ رویکردی که در آن کنشگران وضعیت نامطلوب جهان را بی‌چون‌وچرا می‌پذیرند و مطالبه‌ای برای اصلاحات ساختاری و سیاسی ندارند. در چارچوب آمادگی، اگر اقدامات پیش‌دستانه صرفاً به انطباق با رخدادها محدود شوند، از ریشه‌یابی و پرداختن به علل بنیادین اجتماعی-سیاسی سوانح بازمی‌مانند. همچنین ممکن است این انتقاد وارد شود که ابزار بازی نقابی بر بی‌عدالتی‌های زمینه‌ساز سوانح می‌کشد.

با این وجود، با تکیه بر دیدگاه‌های ایو سجویک، می‌توان آمادگی و بازی را از منظری «ترمیم‌کننده» بازخوانی کرد؛ رویکردی که نوید می‌دهد «آینده می‌تواند متفاوت از گذشته باشد» و از خوانش‌های پارانوئیدی که صرفاً به بازنمایی تراژدی‌ها می‌پردازند فاصله می‌گیرد. از این منظر، آمادگی بازی‌محور نه یک سازوکار تدافعی، بلکه اقدامی پیش‌پیکره‌بخش است. این شیوه تنها به سازگاری یا کاهش اثرات محدود نمی‌شود، بلکه بستری فراهم می‌آورد تا افراد در آن به تمرین بداهه‌پردازی بپردازند و از امکانات پیرامون خود برای نجات آینده بهره جویند. پژوهش‌ها نشان می‌دهند که قوه تخیل نقشی انکارناپذیر در تقویت رفتارهای آمادگی دارد. همگام با گسترش کنش‌های پیش‌دستانه در سامانه‌های بشردوستانه، ترویج رویکردهای کیفی و مبتنی بر بازی با تمرکز بر مفاهیم «گویی که» و «چه می‌شد اگر» ضرورتی بنیادین دارد. همان‌گونه که ناچمانوویچ یادآور می‌شود، فرار از قیدوبندهای تک‌بعدی‌نگری راه را برای خلق جهان‌های ممکن می‌گشاید. در دورانی که بحران‌ها و سوانح شدتی روزافزون یافته‌اند، بیش از هر چیز به جسارت بازنگری، بازتعریف وضعیت موجود و تخیل راه‌های تازه برای هم‌زیستی و تاب‌آوری نیازمندیم.